Monday, February 12, 2007

تقدیم به قاطرهای دربند دربند الاغ

پاها را اگر توان همراهی نبود
نگاهم بدرقه ات-چشمانی بی اشک بی غصه-
و تکه ای از قلبم
وای چه شاعرانه شد!
(قلب فقط وسیله پمپاژ خون است و مرکز احساسات نیم کره سمت چپ مغز می باشد.
توضیح از بنده نگارنده به استناد تحقیقات علما)
تکه اش را هم با خود ببری می میرم
ولی همین مغز که یک تخته اش هم کم است
و هنوز نفهمیدم
از اول نبود یا گم اش کردم
روی مابقی تخته ها ،مثل نیمکت های مدرسه اسم تورا نوشته ام
راستش را بخواهی ؛که تابحال هم غیر از این نبوده
نمی دانم کی و چطور، خودبخود نوشته شد

شاعر اگر بودم ،دروغ مجاز می شد به نام یک صنعت ادبی
و می شد در شعرم تمامی ستاره ها و گلها را به پایت بریزم
یا سوار قالیچه پرنده ات کنم
برویم به سرزمینی که ارزش خاک و سنگ در آن کمتر از احساس دو انسان باشد
و اگر وزن شعر اجازه می داد کمی کوههارا به دوش بکشم

ولیکن

این کارا بازم محاله
حتی
اگه چشمات بگن آره

با تو ماندن آرزوست
اما محال نیست

شاید هم آمدم!

به قول رضا موتوری راس راسی عاشقت شدم
بقول مجید ظروفچی بلا روزگاریه عاشقیت
و بقول آقای سعدی
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
اینم بهش میگن تضمین